پیش تولد
برنای من، سلام! پسرکم به چشم بر هم زدنی که یکسال طول کشید ، قد کشیدی و بزرگ شدی، من هم ثانیه به ثانیه با تو بزرگتر شدم و بالیدم، با لبخنها و اشکهای تو، با شادی ها و غم های تو، کنار تو مادر شدم و این ثانیه ها زیبا بود، دیگر نوزاد نیستی، نو پا شدی و با گامهایی گاهی سست و گاهی محکم قدم بر می داری. امسال به یمن حضور یکساله ات، تصمیم گرفتیم تا در کنار همه کسانی که این یکسال کنار ما بودند و به اندازه ما دوستت دارند، جشن کوچکی بگیریم .برای حضور خاله لاله و نیکی و هستی و دایی مجید و دایی امیر ، تاریخ مراسم رو امروز تعیین کردیم که حوالی 10 صبح، وقتی تو بازی می کردی و من بابایی در حال تکمیل تزیینات بودیم، خبر فوت ناگهانی شوهر خاله مهربونم ، شادی...




